دل نوشته های پرنده مهاجر |
|||||
بیرون را به تماشا نشسته ام خسته از زندگی خسته از درد خسته از خستگی نور کلبه ای از دور سو سو می زند درون شب بر آن کلبه سفر خواهم کرد و نورش را با دستان خود لمس خواهم کرد و درونش زندگی خواهم کرد بدون درد بدون خستگی آتش گرما بخش درونش خواهم افروخت و در ان خواهم مرد و به خدا خواهم پیوست
درباره وبلاگ ![]() این پرنده مهاجر همیشه عاشق پرواز حالا با بالی شکسته میخونه چه غمگین آواز توی یک هجرت جمعی دست بیرحمه صیاد اونو از جفتش جدا کرد با تنهایی آشنا کرد نجوای دو جفت عاشق روی شاخه های تنها شعری عاشقانه بود صدای قشنگ بالش تو فضای بی کرانه بهترین ترانه بود حالا تنها حالا خسته با دلی از غم شکسته بی صدا تر از همیشه با خودش تنها نشسته با صدای غم گرفتش شعر تنهایی میخونه سوز غمگین صداشو اونی که تنهاست میدونه ************* از اینکه به کلبه درویشی من اومدین بسیار خوشحالم. من نیما متولد 1366هستم ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() پيوندها
![]() نويسندگان |
|||||
![]() |