|
دل نوشته های پرنده مهاجر |
|||
|
جمعه 19 خرداد 1391 :: 11:30 :: نويسنده : edi_ka2
یک روز زن و مردی ماشینشون با هم تصادف می کنه، به طوری که ماشین هردو به شدت آسیب می بینه، ولی هردو نفرشون به طرز معجزه آسایی جون سالم به در می برند. بعد از اینکه هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون اومدن، خانم رو به آقا کرد و گفت: آه! چه جالب! شما مرد هستید! ببینید چه به روز زن مشروب رو به مرد داد و مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان داد، در بطری رو باز کرد و نصف شیشه رو با ولع سر کشید! بعد بطری رو برگردوند به زن که او هم بنوشه... اما زن در بطری رو بست و شیشه رو با خونسردی برگردوند به مرد! مرد با تعجب گفت: شما نمی نوشید؟ و زن در جواب گفت: "نه، فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم!"
پنجشنبه 18 خرداد 1391 :: 21:38 :: نويسنده : edi_ka2
اين بار اگر زن زيبارويي را ديديم ، هوس را زنده به گور کنيم و خدا را شکر کنيم براي خلق اين زيبايي زير باران ، اگر دختري را سوار کرديم ، به جاي شماره به او امنيت بدهيم او را به مقصد مورد نظرش برسانيم ، نه به مقصد مورد نظرمان هنگام ورود به هر جايي ، با احترام بگوييم ، اول شما در تاکسي ، خودمان را به در بچسبانيم نه به او در اتوبوس جاي خود را به پيرزني بدهيم که ايستاده ، و... نه اين که از مردي فقط کُتَش و سيبيلش را داشته باشيم بياييد واقعاً مردانه زنها را گرامي بداريم این به مناسبت روز مرد بود
من زن خلق شدم نه براي در حسرت يک بوسه ماندن براي خلق بوسه اي از جنس آرامش من زن خلق نشدم که همخواب آدم هاي بي خواب شوم زن شدم که براي خواب کسي رؤيا شوم من زن نشدم که در تنهايي ام حسرت آغوشي عاشقانه را داشته باشم زن شدم تا آغوشي در تنهايي عشقم باشم به افتخار تو و من و من زن شدم ، تحملي پايدار يک دنيا از سيبي گفت که من چيدم ولي هيچکس نگفت نشان عشق سيب سرخي شد که من به آدم دادم آمدی
از آغاز مي گويم برايت پنجشنبه 18 خرداد 1391 :: 21:16 :: نويسنده : edi_ka2
پنجشنبه 18 خرداد 1391 :: 21:00 :: نويسنده : edi_ka2
گاهی به پچ پچ های باران گوش کن
پچ ِ پچ ِ باران را می شنوی؟ ادامه مطلب ...
بیرون را به تماشا نشسته ام خسته از زندگی خسته از درد خسته از خستگی نور کلبه ای از دور سو سو می زند درون شب بر آن کلبه سفر خواهم کرد و نورش را با دستان خود لمس خواهم کرد و درونش زندگی خواهم کرد بدون درد بدون خستگی آتش گرما بخش درونش خواهم افروخت و در ان خواهم مرد و به خدا خواهم پیوست
جمعه 12 خرداد 1391 :: 23:19 :: نويسنده : nima1366
از کسانیکه از من مـــــــــــتنفرند سپاس. ، آنها مرا قویتر میکنند.
درباره وبلاگ این پرنده مهاجر همیشه عاشق پرواز حالا با بالی شکسته میخونه چه غمگین آواز توی یک هجرت جمعی دست بیرحمه صیاد اونو از جفتش جدا کرد با تنهایی آشنا کرد نجوای دو جفت عاشق روی شاخه های تنها شعری عاشقانه بود صدای قشنگ بالش تو فضای بی کرانه بهترین ترانه بود حالا تنها حالا خسته با دلی از غم شکسته بی صدا تر از همیشه با خودش تنها نشسته با صدای غم گرفتش شعر تنهایی میخونه سوز غمگین صداشو اونی که تنهاست میدونه ************* از اینکه به کلبه درویشی من اومدین بسیار خوشحالم. من نیما متولد 1366هستم موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
|||
|
|