دل نوشته های پرنده مهاجر
 
 
چهارشنبه 19 بهمن 1390 :: 09:38 ::  نويسنده : nima1366


مرا ذره ذره درون قصه های خوش آب کردند

رویای بودن را برایم خواب دیدند

لحظه هایم را از من گرفتند

و در برابرش ساعت بی کوک روزگار را به من هدیه دادند

اشک را در چشمانم ستودند و خنده هایم را سرکوب کردند

فریاد را در سینه ام پنهان کردند و سکوت را از من ربودند

آزادی ام را در قفس معنا کردند

آری آن ها مرا محکوم به زندگی کردند

و هرگز از من نپرسیدند که غم هایت چیست؟

مرا به بند زندگی کشیدند و هرگز نپرسیدند که دردهایت چیست؟

نپرسیدند که سبب آنهمه اشک هایت کیست؟

آنها مرا محکوم به زندگی کردند و رفتند

رفتند تا بدانم که "هیچ کجا" همینجاست

که بفهمم"هیچ کس" ادمهایی هستند که شاید هم نیستند

تا بدانم زندگی این است...همین



سه‌شنبه 18 بهمن 1390 :: 08:21 ::  نويسنده : nima1366

وقتی به اسمون نگاه می کنم پر می شم از تمام احساسات خوب

وقتی ستاره ها رو میبینم دلم می خواد یکی از اونا مال من باشه...

بعضیا می گن هر ادمی یه ستاره داره" من واقعا ارزو می کنم حقیقت داشته باشه که منم یه ستاره داشته باشم که با من دنیا بیاد وبا من زندگی کنه

احساس میکنم ستاره ها خیلی مهربونن چون وقتی همه جا تاریک میشه

اونا بیدار می مونن ودنیای تاریک ما رو روشن میکنن ... کاش ما هم یه کم از ستاره ها یاد می گرفتیم ودنیای بعضیا رو کمی روشن تر می کردیم



دوشنبه 17 بهمن 1390 :: 10:23 ::  نويسنده : nima1366

 

 

عاقبت باید گفت

 

با لبی شاد و دلی غرقه به خون

 

كه خداحافظ تو . . .

 

گر چه تلخ است ولی باید این جام محبت بشكست

 

گرچه تلخ است ولی باید این رشته الفت بگسست

 

باید از كوی تو رفت

 

دانم از داغ دلم بی خبری

 

و ندانی كه كدام جام شكست

 

كه كدام رشته گسست

 

گرچه تلخ است پس از رفتن تو خو نمودن به غم و تنهایی

 

عاقبت باید رفت

 

عاقبت باید گفت

 

با لبی شاد و دلی غرقه به خون

كه خداحافظ تو . .

 



دوشنبه 17 بهمن 1390 :: 10:21 ::  نويسنده : nima1366

 

 

زمان می گذرد و در انتهای راه می فهمی چقدر حرف نگفته دردل باقی ماند

 

حرفهایی که می توانست راهی به سوی عشق باشد

 

حرفهای نا تمامی که در کوچه های بن بست زندگی اسیرند

 

ناگهان لحظه غربت می رسد و تو در میابی که چقدر زود دیر شده

 

به تکاپو می افتی ....در غربت بیابان و در کوچ شبانه پرستوها

 

در لحظه وصال موج و ساحل دنبال عشق می گردیژ

 

دیر شده خیلی دیر

 

هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی و حالا می بینی دیگر فردایی وجود ندارد

 

سالها چشمت را به رویش بسته بودی و نمی دانستی

 

و یا شاید نمی فهمیدی

 

امروز حقیقت را باور می کنی....

اما افسوس که زودتر از آنچه فکر می کردی دیر شده

 



دوشنبه 17 بهمن 1390 :: 10:17 ::  نويسنده : nima1366

قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار

چه بی دووم بود قول ما جدا شدیم آخر کار

گل مغرور قشنگم من فراموشت نکردم

بی تو اینجا رو نمیخوام میرم و برنمیگردم



دوشنبه 17 بهمن 1390 :: 10:15 ::  نويسنده : nima1366

كاش امشب عاشقی هم پا می گرفت

تشنگی هم طعم دریا می گرفت

كاش امشب كوچه های منتظر

یك سلام گرم از ما می گرفت

این سكوت تلخ . دنیای من است

كاش دستت . دست دنیا میگرفت

آسمان ابری ترین اندوه را

از دل سنگین شبها می گرفت

پنجره دلتنگ چشمی آشناست

كاش می شد عاشقی پا می گرفت



یکشنبه 16 بهمن 1390 :: 08:41 ::  نويسنده : nima1366

یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بیشتر زنده نیست یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی دو خط موازی که هیچگاه به هم نمی رسند یاد گرفتم در عشق هیچکس به اندازه خودت وفادار نیست و یاد گرفتم هر چه عا شق تری ، تنهاتری



یکشنبه 16 بهمن 1390 :: 08:13 ::  نويسنده : nima1366

آسانترین کار دنیا اینست که تو خودت باشی و سخت ترین کار دنیا اینست که تو آنی باشی که دیگران از تو انتظار دارند!



شنبه 15 بهمن 1390 :: 10:25 ::  نويسنده : nima1366

می‌نویسم، چون می‌دانم هیچ گاه نوشته‌هایم را نمی‌خوانی، حرف نمی‌زنم، چون می‌دانم هیچ گاه حرف‌هایم را نمی‌فهمی، نگاهت نمی‌کنم، چون تو اصلا نگاهم را نمی‌بینی، صدایت نمی‌زنم، زیرا اشک‌های من برای تو بی‌فایده است، فقط می‌خندم، چون تو در هر صورت می‌گویی من دیوانه‌ام



شنبه 15 بهمن 1390 :: 10:23 ::  نويسنده : nima1366

عشق، نردبانی است که ما را از خود بالا می کشد. عشق، همان فعل انفعالی است که در برابر گل سرخ به ما دست می دهد. عشق، عزرائیل زیبایی است که رسید، جسم ما رامی گیرد و قبض روح راامضا می کند عشق، اولین آهی است که در آیینه کشیده ایم. عشق، اولین حقوق ما از باجه معرفت است. عشق،خرید وفروش با پای عاشق و معشوق است.



درباره وبلاگ


این پرنده مهاجر همیشه عاشق پرواز حالا با بالی شکسته میخونه چه غمگین آواز توی یک هجرت جمعی دست بیرحمه صیاد اونو از جفتش جدا کرد با تنهایی آشنا کرد نجوای دو جفت عاشق روی شاخه های تنها شعری عاشقانه بود صدای قشنگ بالش تو فضای بی کرانه بهترین ترانه بود حالا تنها حالا خسته با دلی از غم شکسته بی صدا تر از همیشه با خودش تنها نشسته با صدای غم گرفتش شعر تنهایی میخونه سوز غمگین صداشو اونی که تنهاست میدونه ************* از اینکه به کلبه درویشی من اومدین بسیار خوشحالم. من نیما متولد 1366هستم
نامه يكي از جوانان عسلويه به رئيس جمهور
بهار نو ستارهای فراموش نشدنی احساس شیر باش. دکلمه بهترین راه ها برای فرار از بد بوی بدن پشیمان باش
پيوندها
نويسندگان
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران